سفارش تبلیغ
صبا
هرچه شمردنى است به سر رسد و هر چه چشم داشتنى است در رسد . [نهج البلاغه]
 
یکشنبه 89 تیر 6 , ساعت 11:17 عصر

از آنروزی که کوله بار سفر به دوش گرفت و به گام‌های مهربان ولی مظلوم برادرش اقتدا می‌کرد، از آن روزی که پا جای پای او گذاشت و در پی حج و سرزمین وحی، سر از صحرای خونخوار طف در آورد، از همان روز محنت‌های بی پایان او آغاز شد... آه ! اما شاید نه... قدری پیشتر بود که پیش چشمان صبورش، پاره‌های جگر صبر که از مار خانگی زخم خورده بود، چون گدازه‌های آتشفشان از گلو فرو ریخت. آیا زینب از ان روز به استقبال مصائب رفت ؟ یا نه... از آن هنگام که تمام بیعت‌های شکستنی حسن مجتبی را رها کردند و اطراف کیسه‌ها یزر و سفره‌های رنگین ظلم جمع شدند ؟

یا از انهنگام که وصی پیغمبر خدا در خانه نشست و سکوت کرد تا مثله شدن قرآن و اسلام را با خار در چشم نظاره کند و سرانجام با طاقت از کف رفته، در محراب غرق به خون رمضان، به آغوش رستگاری بشتابد ؟ و یا نه...

آه زینب ! نام صبور تو مگر از کجا آمده ؟ اهل کجاست که هر لحظه و هر جا شنیدنش لرزه بر اندام ستم می‌افکند و رعشه به زانوان عشق و شکیب ؟ چگونه است که نام صبورتو را شرمنده و خجل، به کنج عزلت می‌راند و عفت و حیا را ردس می‌دهد و آغوش به روی تمام داغداران و بی کسان عالم می‌گشاید ؟ نامت، سلاله صبری است که نسب از خون هتی شهید و اسیران عاشق دارد. نامت قصیده بلندی است که تمام تداوم تاریخ آزادگی را ضمانت میکند و اهنگ کوبنده اش در تمام سکوت‌های رذیلانه ازل تا ابد روزگار، طنین می‌افکند.

صبر به نام تو تکیه می‌کند. ایمان و ستم سوزی، از پس نام تو سر بر می‌آورد. مهر و عطوفت شکست نا پذیر هر صبح با اذن تو سر از خواب بر می‌کند و در رگ‌های هستی جاری می‌شود.

آه، نامت پیامبر یک تنه استقامت است... نامی که تنها با چهار حرف عاشقانه و دل انگیز، طولانی ترین خطبه‌ها و خطابه‌های ایستادگی را تلاوت می‌کند.

آه زینب ! الفبای رشادت ف بیش از چهار حرف ندارد؛همان چهار حرف آزاده و مشهور که یکدیگر را در آغوش گرفته‌اند تا تو را به گوش عالم برسانند.

آه ستاره‌ها ی روشن، از سر راه کنار بروید ! ابرهای شبانه آسمان را خلوت کنید ! فرشتگان مقرب، در را به روی مهمان بزرگی که در راه است بگشایید ! امشب پرستوی خستهای به آغوش خدا می‌آید تا تمام سالهای رنج وسوگ عمرش را در آغوش پروردگار بیاساید و خستگی در کند.

او خسته است؛ روی برتافته از تمام اهالی زمین با گیسوان سپید رنجیده و گونه‌های تاول از اشک می‌آید. چادر سوگ سیاهش را از او بگیرید و لباس سپید عافیت بر تنش کنید. به او پایان تمام محنت‌هارا مژده دهید و به آغوش محبوب یگانه اش بسپارید. دیگر برایش بس است سوگواری این همه سال.

زینب؛ لحظهای بایست 1 دنیای پس از بی تو، طاقت وشکیب را از کدام آغوش گشوده وام بگیرد؟ دستی بر سر آشفته روزگار بکش تا اندکی از صبر خود را در جانش به ودیعت بگذاری.

برای بعد از این زمین دعا کن؛ برای روزگاران پر فتنهای که در راهند و مردمان را تک و تنها به باد معصیت می‌گیرند، برای خستگی‌های زمانه دعا کن زینب !

آه اگر ذرهای از صبر تو را داشتیم....!



لیست کل یادداشت های این وبلاگ