سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
[ و گفته‏اند که در روزگار خلافت عمر بن خطاب از زیور کعبه و فراوانى آن نزد وى سخن رفت ، گروهى گفتند اگر آن را به فروش رسانى و به بهایش سپاه مسلمانان را آماده گردانى ثوابش بیشتر است . کعبه را چه نیاز به زیور است ؟ عمر قصد چنین کار کرد و از امیر المؤمنین پرسید ، فرمود : ] [ قرآن بر پیامبر ( ص ) نازل گردید و مالها چهار قسم بود : مالهاى مسلمانان که آن را به سهم هر یک میان میراث بران قسمت نمود . و غنیمت جنگى که آن را بر مستحقانش توزیع فرمود . و خمس که آن را در جایى که باید نهاد . و صدقات که خدا آن را در مصرفهاى معین قرار داد . در آن روز کعبه زیور داشت و خدا آن را بدان حال که بود گذاشت . آن را از روى فراموشى رها ننمود و جایش بر خدا پوشیده نبود . تو نیز آن را در جایى بنه که خدا و پیامبر او مقرر فرمود . [ عمر گفت اگر تو نبودى رسوا مى‏شدیم و زیور را به حال خود گذارد . ] [نهج البلاغه]
 
دوشنبه 88 مهر 20 , ساعت 10:15 عصر

بگویید این غم اصیل را در چه بپیچم ؟ در بقچه های پنبه ای ؟ بگویید این درد مذاب ، این اشکهای مکلف را برکدام پهنه بلغزانم ؟ بر دستمالهای کاغذی ؟ امشب در حواشی نگاه تو سروقت عشق آمده ام . می خواهمت ببینمت جذر و مد اشک نمی گذارد . می خواهم دامنت را بگیرم خورشید از لای انگشتانم تنوره می کشد.می خواهم در شادی شتابناک لحظه ها شناور شود و دست و پا که می زنم باتلاق غم مرا فروتر می کشد.این پرستوی خانه خراب را پناه می دهی ؟ به تعدب سقفی ، طاقی . این گنجشک طوفان زده را در مشت می فشاری ؟ به نوازشی آرام بخش .چه مهربانی تو و چه شرمگینم من زمان چرا نمی ایستد وقتی که بامنی ثانیه ها چرا نمی جنبند وقتی در انتظار توام .نگاه که می کنم در تمام سلولهایم خانه کرده ای و من آنقدر از تو سرشارم که بی تو به هیچ منتهی می شوم . بیا و لایه لایه های وجودم را برهم بزن به انگشتان مواجت رسوب کرده ام در خود بیا و لهجه کویری ترک خورده دعایم را نم بزن . به باران محبتت . سله بسته است تمام دلم . مگر نه اینکه خاک براده وجود منست و هر روز سر بر سینه خویش می گذارم به سر ساییدنی یومیه.و مگر نه اینکه عشق برهان نمی خواهد این را به من بفهمانید. من نقطه ای هستم بر صفحه بیکران وجود دریغ! که مختصات خویش را از یاد برده ام پای دلم را از چاله های تردید بیرون بکش و بیاموزانم با کدامین قاعده معادله بی جواب عشق را حل کنم نگذار در چنگ تند باد اوهام بر پریشانی زندگی پریشان شوم چاه را می مانم وقتی که ویران می شوم در خود مرا از نو بساز دم به دم نزدیکتر می شوم به تو و مگر تو را تنفس می کنم که عطر در یاخته هایم موج می زند.چقدر لبریزم از توآینه آینه هر آینه همیشه ترینم ! ای درد بومی من ،
چقدر لبریزم از تو
بگذارید لبی بگشایم به محلی ترین لهجه خضوع
بگذارید گلویی تر کنم به طراوت موزون نیایشی ناب
بگذارید نماز را مزمزه کنم ، خدا چه طعمی دارد.
بگذارید این فراقنامه شفاهی را بی لکنت ادا کنم
بروید و مرا با خدا تنها بگذارید.

 

نهج البلاغه- جواد فاضل

 



لیست کل یادداشت های این وبلاگ